۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

جفت شش

خواندن این کتاب بر همه ی شما واجب است :D


"خوش خلق و آرام بود. همیشه مثل گوساله ای مریض ، فلاکت از سر و رویش می بارید. حتی وقتی سنگ به او می زدند، صدایش در نمی آمد. همیشه ی خدا یکی بود که سنگ بیندازد. مردم ده آنقدرها هم مهربان نبودند. بلاس اررومارتینش می توانست گوش های خود را تکان بدهد. در همان حالی که از زخم های کهنه اش خون می چکید، لبخند می زد. شاید می خواست با التماس از آنهایی که آزارش می دادند بخواهد که سنگ بعدی را روی زخم قبلی نزنند."

از داستان کوتاه : دیوانه ده، نوشته ی کامیلو خوسه سلا
از کتاب : جفت شش ( دوازده داستان از دوازده نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات )
گردآوری و ترجمه : اسدالله امرایی 
نشر : گل آذین