۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

سرود دوباره ای است زن

سرود دوباره ای است زن

شعری ناتمام

در شکاف سینه های زاگرس



چوبه ی دار،

با نم طناب می پوسد

مرد با بوسه،

کوه با انسان؛

واژه کم دارد شاعر!

کوه ، درد

شعر، درد

کوه ، شعر،

درد ، درد

شلاق ، درد

دارد

می بوسد زن را

در شعری بلند

زیر پایش را خالی می کند

ما تماشاگر صحنه ی اعدامیم

هوای تازه شدن دارد،

زندانی ابد.



پنجه می ساید بر صورت

جامه می درد با خشم

شیون می کند

عزیز؛ عزیز ؛ عزیز

زمستانی عزیز



شعری بخوان

گَلویی تازه کن

گُلوله گُواه خوبی است

در بَرف سُرخ بَهمَن.



سرود دوباره ای است مرگ

گریه اَمانم نمی دهد

شانه های تو خوب می دانند

گنجشکی همیشه خندان

در بند

به انتظار بوسه ای است.