۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

حوالی جوانی

به خانه که آمدی
پایت دو نیم بود
نیمی برای دشمن،
نیمی برای خودی.

دوباره برگشتی
نیمه یِ گمشده یِ پایت را بیاوری؛
حوالی زندگی
گم شدی در خاک،
خیابان
کوچه
اتوبان

نامه ات رسید
نیمی کاغذ سپید بود
نیمی خاطره یِ سیاهِ خون آلود
تن ات
میزبان گلوله ها
دوستانت
میهمان عصرهای پنج شنبه

میان گل های پژمرده
قبرستان،بویِ خون گرفت
به خانه نیامدی
پای بر خاک مانده ات را بیاوری!

حوالیِ جوانی ات
خاکسترت رسید
چند تکه استخوان
و آویزان شدی از اتاق

هرانا؛ گزارش تصویری از قطع درختان کهنسال در آبشار یاسوج

ممنوع

نگاهی به چهره ات می اندازد.لطفا چند لحظه صبر کنید.می رود و دوباره باز می گردد.لطفا با من بیاید.شما ممنوع الخروج هستید و اجازه سفر به خارج از کشور را ندارید.چند ساعت گذشته است در راه بازگشت به خانه به همه چیز فکر کرده ام.به خانه میرسم.حال عجیبی دارم .چیزی شبیهِ هوسِ خودکشی.برای چهارمین بار در یک ماه فیلم پیانیست را نگاه می کنم،دوباره امید به زندگی.

تمام

در نبودت
راه چاره ای ند،ارم......
شاید تمام شوم
تا تو به زیستن تن بسپاری

انتخاب

انتخاب میان بودن یا نبودن کاری است بس مشکل و مشکل تر از آن نداشتن صداقت از جانب آدم هایی است که در اطراف ما نفس می کشند و برای ادامه ی بقای خود آماده ی انجام هر کاری ولو غیر انسانی هستند.به ناگاه در گذشته خود می نگریم،می بینیم اشتباهات زیادی مرتکب شده ایم که راه جبرانی برای آن ها نداریم.همه ی راه ها را بسته می بینیم.راه هایی که بخشی از آن به وسیله ی حکومت بر ما به بن بست بدل شده،بخشی نیز به دست دوستان و اطرافیان خودمان که دم از انسانیت می زنند.اگر انسان از موضوعی ناراحت است می بایست دلیل ناراحتی خود را با اطرافیان در میان بگذارد،زیرا با پنهان کاری به هیچ هدفی نمی توان دست یافت.انسان ها تغییر می کنند و تغییر حاصل شرایط محیط و فشار از جانب جامعه بر فرد به وجود می آید که گاهی خوب و گاهی بد رقم می خورد.اما این خوبی یا بدی زمانی در ما نمود پیدا می کند که یا کار از کار گذشته یا دشوار و ناممکن شده است.می گوییم دروغ بد است و وقتی می بینیم برای ادامه دادن زندگی در شرایط مطلوب شخصی مان مجبور به پنهان کاری هستیم،ناچار به خود می گوییم:ما همه مجبوریم دروغ بگیم؛و این مسئله آغازی می شود بر دروغ های بیشتر و فراهم آوردن شرایط بدتر که گاهی همان دروغ در مقابل فردی که پیشتر به او این دروغ را گفته ایم و در حضور او و در مواجهه با فردی دیگر رو می شود و اینجاست که دست ما رو شده و مجبور به ساختن دروغ های بیشتریم.
در چنین شرایطی است که طرف های مقابل ما به هر نحو نسبت به ما و اطرافیان مشترکمان بد بین و ناچار به دقت بیشتر در رابطه ها اجبار می شوند.این مسئله زمانی رخ می دهد که در بودن خود فرو رفته ایم و به یکباره از درون میل به نبود شدن در ما پدیدار می شود.بهانه جویی،لج بازی،فشار و ... ادامه ی مسائلی است که در ادامه ی روند این زندگی کثیف روی می دهد.
افراد هر گاه به صلاحشان باشد یا در تلاش برای به دست آوردن موقت چیزی هستند،مسئله ای را مطرح می کنند که امکان دارد حتی خلاف عقیده ی خودشان باشد و اینگونه است که روابط زیبا به جدایی های نازیبا و نبودشدن های بزرگ می انجامد.نبود شدن به قیمت برگشت ناپذیری و از بین رفتن راه های اصلاح است.نبود شدن از دروغ و پنهان کاری موجودیت پیدا می کند.اما باید به یاد داشته باشیم رفتارهای های ما هر چقدر هم با محافظه کاری همراه باشند برای اطرافیان ما آشکارند چرا که ما بارها همین رفتارها و برخورد ها را در مواجهه با فرد قبلی انجام داده ایم و ادامه ی این نوع رفتارهای پنهان کارانه یا همراه با دروغ منجر به هموار شدن راه نبود شدن منجر می گردد.راهی که به پرتگاه منتهی به سنگ لاخ ختم می شود نه به آبشار منتهی به رودخانه ی پر آب در شرایط شنا دانستن؛
انسان ها برای بقاء دست به هر کاری می زنند و روزی که احساس کنند منافع شان به خاطر بودن ما در کنارشان به خطر افتاده ما را که دیگری را به خاطرشان کنار زده بودیم،کنار می زنند.اینجاست که دادن فرصت برای ادامه ی شراط سکون و تردید از طرف هر یک از ما نا ممکن شده و مجبور به ناسازگاری با یکدیگر می شویم؛حتی اگر به قیمتی گزاف تر از بودن مان تمام شود.چرا که بودن با دروغ زیبا نیست و منجر به مرگ رابطه می شود.

آزادی

آزادی خوب است.آن را به یکدیگر هدیه می کنیم.

دیدن

چراغ را خاموش کن

بهتر ببینمت

چون شبی تار

با ستاره های روشن

به برادر شهیدم

کاش زنده بودی
می دیدی
شلمچه جایت گذاشته
آمده است انقلاب
مردم را گردن بزند،
در خیابان آزادی



***


کاش بودی
پنج شنبه ها
مادر را کوهستان می بردیم
بوی گورستان ندهد.

می دیدی
گلوله باران خرداد را
که تیر می شود
در قلب مردم؛
مردم،
افتادن مردم در خیابان
وقتی جنازه ی انسانی را می بینند
که خیابان را سرخ کرده است،
در باران
در باران تیر
در باران تیرِ تیرماه

***


زنده اگر بودی
دستم را می گرفتی
می رفتیم مدرسه
الفبا بخوانیم :
مادر سیاه نشود
برای قرمز شدنت



کاش بودی
خورشید را بغل بگیری
نگاهت کند
جای هر روز تابیدن بر گورت
که می سوزاند
گور را،
تو را،
و مادر را
که تا رسیدن استخوان های پوسیده ات پوسید.


***



زنده اگر بودی
می دیدی
آزادی
تنها نام یک میدان است
و انقلاب،
خیابانی است
که از آن به آزادی می رسند
وقتی سرخ می شود

گلوله
جنازه
انسان

وقتی با لبخندی پژمرده
خون بالا می آورند
وقتی انقلاب سرخ می شود
میان سبزی درختان

***


کاش زنده بودی
می دیدم تو را
بی آنکه دست بر ماشه بری
چرا که مادر انتظار می کشد
فرزندش را
وقتی پا به خیابان می گذارد.

سرود دوباره ای است زن

سرود دوباره ای است زن

شعری ناتمام

در شکاف سینه های زاگرس



چوبه ی دار،

با نم طناب می پوسد

مرد با بوسه،

کوه با انسان؛

واژه کم دارد شاعر!

کوه ، درد

شعر، درد

کوه ، شعر،

درد ، درد

شلاق ، درد

دارد

می بوسد زن را

در شعری بلند

زیر پایش را خالی می کند

ما تماشاگر صحنه ی اعدامیم

هوای تازه شدن دارد،

زندانی ابد.



پنجه می ساید بر صورت

جامه می درد با خشم

شیون می کند

عزیز؛ عزیز ؛ عزیز

زمستانی عزیز



شعری بخوان

گَلویی تازه کن

گُلوله گُواه خوبی است

در بَرف سُرخ بَهمَن.



سرود دوباره ای است مرگ

گریه اَمانم نمی دهد

شانه های تو خوب می دانند

گنجشکی همیشه خندان

در بند

به انتظار بوسه ای است.

خواب

سرش را روی بالش گذاشت و پتو را دور خود پیچید.چند بار روی پهلوی چپ و راست جابه جا شد.بالش دیگری آورد،آرام در آغوش گرفت و روی پهلوی چپ به خواب رفت.صبح،بالش که بیدار شد نگاه کرد دید دیگر نفس نمی کشد.بلند شد،به راه خود ادامه داد و رفت.

گنجشک خشمگین

ناراحت نشو گنجشک خشمگین
قهوه شکر نمی خواهد؛
شیرینی،
در تلخی ما نهفته است.